راحت فزاي هرکس؛ محنت رسان من كو
نامش همي نيارم بردن به پيش هركس
گه گه به نازگويم سرو روان من كو
در بوستانِ شادي هركس به چيدن گُل
آن گُل كه نشكنندش در بوستان من كو
جانانِ من سفر كرد با او برفت جانم
باز آمدن از ايشان ؛ پيداست ؛ آن من كو
هر چند در كمينه نامه همي نيرزم
درنامه بزرگان زو داستان من كو
هركس به خانماني دارند مهرباني
من مهربان ندارم ؛ نامهربان من كو
با من صنما دل یک دله کن / گر سر ننهم آنگه گله کن
مجنون شده ام از بهر خدا / زان زلف خوشت یک سلسله کن
سی پاره به کف در چله شدی / سی پاره منم ترک چله کن
مجهول مرو با غول مرو / زنهار سفر با قافله کن
ای مطرب دل زان نغمه خوش / این مغز مرا پرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعله رو / دو چشم مرا دو مشعله کن
ای موسی جان چوپان شده ای / بر طور برو ترک گله کن
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو / در دست طوی پا آبله کن
تکیه گه تو حق شد نه عصا / انداز عصا و آن را یله کن
فرعون هوا چون شد حیوان / در گردن او رو زنگله کن
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
دل دردمند مارا که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش مارا
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
"سعدی"

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکايتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصيحت مردم حکايت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به که در سماع نيايم
که گر به پای درآيم بدر برند به دوشم
بيا به صلح من امروز در کنار من امشب
که ديده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادی و من هنوز برآنم
که از وجود تو مويی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکايت کنم زدست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند میننيوشم
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نيابم بقدر وسع بکوشم
"سعدی"
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آِفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

تلخی نکند شیرین ذقنم خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمی گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهد او بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرم از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک چون می رود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلم در عربده اش شیرین سخنم
می گفت که تو در چنگ منی من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ من تو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنی
دل نیست مرا من خود چه کنم
مولانا
| شب فراق که داند که تا سحر چندست | مگر کسی که به زندان عشق دربندست | |
| گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم | کدام سرو به بالای دوست مانندست | |
| پیام من که رساند به یار مهرگسل | که برشکستی و ما را هنوز پیوندست | |
| قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست | به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست | |
| که با شکستن پیمان و برگرفتن دل | هنوز دیده به دیدارت آرزومندست | |
| بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست | به جای خاک که در زیر پایت افکندهست | |
| خیال روی تو بیخ امید بنشاندست | بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست | |
| عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی | به زیر هر خم مویت دلی پراکندست | |
| اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی | گمان برند که پیراهنت گل آکندست | |
| ز دست رفته نه تنها منم در این سودا | چه دستها که ز دست تو بر خداوندست | |
| فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست | بیا و بر دل من بین که کوه الوندست | |
| ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق | گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست |
| شد ز غمت خانه سودا دلم | در طلبت رفت به هر جا دلم | |
| در طلب زهره رخ ماه رو | می نگرد جانب بالا دلم | |
| فرش غمش گشتم و آخر ز بخت | رفت بر این سقف مصفا دلم | |
| آه که امروز دلم را چه شد | دوش چه گفته است کسی با دلم | |
| از طلب گوهر گویای عشق | موج زند موج چو دریا دلم | |
| روز شد و چادر شب می درد | در پی آن عیش و تماشا دلم | |
| از دل تو در دل من نکتههاست | آه چه ره است از دل تو تا دلم | |
| گر نکنی بر دل من رحمتی | وای دلم وای دلم وا دلم | |
| ای تبریز از هوس شمس دین | چند رود سوی ثریا دلم |
کیف بكم لو تناهت بكم الامور و بعثرت القبور؟
"... إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ، أَلَيْسَ الصُّبْحُ بِقَرِيبٍ؟"

