دردیدهچون جان میروی اندر میان جان من
سر وخرامان منی ای رونق بستان من
چون میروی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو
وزچشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وزهفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری درجان سرگردان من
تاآمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا وسرکردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
ازلطف تو چون جان شدم وزخویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده درهستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بی پایان من
یک لحظه داغم میکشی یکدم بباغم میکشی
پیش چراغم میکشی تاوا شود چشمان من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه ام افلاک نی ای اصل تو کیوان من
جانم چو ذره درهوا چو نشد زهرنقلی جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ ار تمکین من ای برتر ار امکان من
از چشم شب شاید ، از چشم آفتاب نمي افتد ماه
منبع عكس :خاطرات یک خبرنگار
این عکس متعلق به قفل در خانه حضرت زهرا و حضرت علی است
هوالحبيب الذي ترجى شفاعته ***** لكل هول من الأهوال مقتحم
ترجمه :او دوستي است كه در همه پيشامد ها و حوادث ناگوار اميد شفاعتش مي رود
| رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند | مستی ز جامت میکنند مستان سلامت میکنند | |
| در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر | وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت میکنند | |
| غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر | خورشید ربانی نگر مستان سلامت میکنند | |
| افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی | بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت میکنند | |
| ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو | من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند | |
| ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا | وی شاه طراران بیا مستان سلامت میکنند | |
| حیران کن و بیرنج کن ویران کن و پرگنج کن | نقد ابد را سنج کن مستان سلامت میکنند | |
| شهری ز تو زیر و زبر هم بیخبر هم باخبر | وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت میکنند | |
| آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو | وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو | وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست | آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت میکنند | |
| آن جان بیچون را بگو وان دام مجنون را بگو | وان در مکنون را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو | وان یار و همدم را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو | وان طور سینا را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو | وان نور روزم را بگو مستان سلامت میکنند | |
| آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو | وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت میکنند |


| مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد | نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد | |
| عالم از ناله عشاق مبادا خالی | که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد | |
| پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور | خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد | |
| محترم دار دلم کاین مگس قندپرست | تا هواخواه تو شد فر همایی دارد | |
| از عدالت نبود دور گرش پرسد حال | پادشاهی که به همسایه گدایی دارد | |
| اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند | درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد | |
| ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق | هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد | |
| نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست | شادی روی کسی خور که صفایی دارد | |
| خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند | و از زبان تو تمنای دعایی دارد |
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
خیره دویدن به سمت تشخیص درست به سمت حقیقت ، به این سمت که شاید ... به سمت تماشای "سایه "هایت...
همه اونایی که اگر جذبه ی "آرامش" بخشی از تو به عاریه دارند ...خواه ، ناخواه رو به تو دارندو ... تو از روی نادانی هم پشت نکرده اند ... تو برایشان ...می خواهی مگر نه...؟
از نگرانی هایم ...تا پهنه ی آرام نگاهت...
از تشویش دوریت ... تا تماشای امید زای مهرت...
دل تنگی...
آن کن که آنگونه مان می خواهی...

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنیم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.
یادم می آید ابتداشو ...وسطشو ... مکه ... اون خواب ... اون اتفاق ... اون روز... و تمام اشتباهات تمام معاصیم رو خدایا و ... تمام الطاف تو را رو ...
وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً
....
وَقُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَم يَكُن لَّهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُن لَّهُ وَلِيٌّ مِّنَ الذُّلَّ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيراً
و حالا از همین الآن و حتی شاید قبل از الآن اون آزمایشی که .... اومده ...ربنا اتنامن لدنك رحمه وهيي ء لنا من امرنا رشدا...

گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید كش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی كشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار كند
دارویی جوید و در كار كند
صبحگاهی ز پی چاره ی كار
گشت برباد سبك سیر سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه كرد و رمید
دشت را خط غباری بكشید
لیك صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه كاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغكی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلی دارم اگر بگشایی
بكنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا كه هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آید كه ز جان یاد كنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
كاین ستمكار قوی پنجه ، كنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترك جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این كه مرا تیز پر است
لیك پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوكت و جاه
عمرم از چیست بدین حد كوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیك هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
كاین همان زاغ پلید است كه بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یك گل از صد گل تو نشكفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد كن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر كه پذیرد كم و كاست
دگری را چه گنه ؟ كاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سیصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آیت مرگ بود ، پیك هلاك
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
كز بلندی ،رخ برتافته ایم
زاغ را میل كند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاك مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نكوست
به از آن كنج حیاط و لب جوست
من كه صد نكته ی نیكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و كوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی كه چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می كنم شكر كه درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سینه ی كبك و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینك افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت : كه ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلكم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه یی چند بر این لوح كبود
نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

