تبليغاتX
بی دل

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

 

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

 

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

 

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

 

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

 

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

 

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

پنجشنبه 1388/01/27 9:31

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

 

بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال

 

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

 

کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

 

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام

 

هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش

نازها زان نرگس مستانه‌اش باید کشید

 

این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند

 

دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود

 

عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

سه شنبه 1388/01/25 17:56
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان/در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

دوشنبه 1388/01/24 20:0

کسی چه می داند...

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

... پنجشنبه 1388/01/20 12:52

چشمی که بر او گریه مستانه زند موج

بحری است که از گوهر یکدانه زند موج  

آن تحفه که آید به نظر دانه اشک است

دریای کرم از پی این دانه زند موج

بحری است لبالب شده از گوهر مقصود

چشمی که در او گریه مستانه زند موج

آن راز که در حوصله بحر نگنجد

تا عرش خدا در دل دیوانه زند موج

تا دایره بر دایره سلسله برپاست

زنجیر تو بر گردن دیوانه زند موج

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

چهارشنبه 1388/01/19 20:28
حلقه آن در شدنم آرزوست   
بر در او سرزدنم آرزوست 
چند به هر باد پريشان شوم   
خاك در او شدنم آرزوست 
خاك درش بوده سرم سالها   
باز هواي وطنم آرزوست 
تا كه به جان خدمت جانان كنم   
دامن جان بر زدنم آرزوست 
بهر تماشاي سراپاي او  
ديده سراپا شدنم آرزوست 
ديده‌ام از فرقت او شد سفيد   
بويي از آن پيرهنم آرزوست 
مرغ دلم در قفس تن بمرد  
بال پر و جان زدنم آرزوست 
بر در لب قفل خموشي زدم   
سوي خموشان شدنم آرزوست 
عشق مهل «فيض» كه با جان رود   
زندگي در كفنم آرزوست


 
"فيض كاشاني"

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

سه شنبه 1388/01/18 15:4

رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هر جا که خاطر خواه اوست

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

شنبه 1388/01/15 21:16
وقتی به اسماعیل و ابراهیم علیهما السلام و قصه شون فکر می کنم تنم میلرزه ... دلم میلرزه... کاش پناه بردن به تو را نیک میدانستم... بی آداب پناهم ده خدایا...
نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

جمعه 1388/01/14 18:57
it's ticking fore or against us....

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

درد تلخ پای هیچ چیز وای نسادن... درد تلخ فریب... درد تلخ شکست مصرانه ... درد تلخ راست نشدن خم قامتم... درد تلخ دیدن ... درد تلخ درک درد و بازهم ... درد ... درد تلخ درک نکردن درد ... شرم... راستی راه آن پناهگاه امن کجاست ... راستی تمامی این عالم سقف آن پناهگاه است ... اما چرا خنکای سایه اش را از یاد میبرم... چرا این آرامش را میفروشم؟  چه حقیقت خوش مزه ای که بروی، نروی بیایی، نیایی جد کنی یا آسان بگیری... ظالم و مظلوم  خود باشی یا چشم از او بر نداری تا می توانی ... تا می توانی ... تا می توانی... تا می توانی... در آخر تو خواهی بود و او یا شاید همه او... درک مطلق.... درک تنها او... درک حقیقت.... گمشده ات به هر حال تو را می یابد...!  کاش این گونه نبودم تو را ... کاش چشمانم تنها  حقیقت را میدید... کاش چشم درکت را داشته باشیم ...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گلی لل و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ طالب چشمه خورشید درخشان نشود
نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

چهارشنبه 1388/01/05 14:53
أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الأمُورُ
نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |

.. سه شنبه 1388/01/04 12:46

OF ALL THE THINGS I'VE LOST, I  MISS MY MIND THE MOST...!

نوشته شده توسط بی دل  | لینک ثابت |