بر پلیدیها كه ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟
| گفتند میهمانی عشاق میکنی | سعدی به بوسهای ز لبت میهمان توست |
کفایتمان کن...
| واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند | چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند | |
| مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس | توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند | |
| گوییا باور نمیدارند روز داوری | کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند | |
| یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان | کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند | |
| ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان | میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند | |
| حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد | زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند | |
| بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی | کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند | |
| صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت | قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند |
در بخشی از این پیام تأکید شده است: «موسوی خط قرمز دارد، کم سخن میگوید، «مرد عمل» است، به کارشناسی علمی بها میدهد، اهل استقامت بر تصمیمات کارشناسی شده است، از اختیارات قانونی عقبنشینی نمیکند و وعدههایی که داده است در چارچوب همین قانون اساسی مقدور است».متن کامل پیام
| ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست | منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست | |
| شب تار است و ره وادی ایمن در پیش | آتش طور کجا موعد دیدار کجاست | |
| هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد | در خرابات بگویید که هشیار کجاست | |
| آن کس است اهل بشارت که اشارت داند | نکتهها هست بسی محرم اسرار کجاست | |
| هر سر موی مرا با تو هزاران کار است | ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست | |
| بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش | کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست | |
| عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو | دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست | |
| ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی | عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست | |
| حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج | فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست |

| اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد | نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد | |
| اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر | چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد | |
| فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک | که کس نبود که دستی از این دغا ببرد | |
| گذار بر ظلمات است خضر راهی کو | مباد کتش محرومی آب ما ببرد | |
| دل ضعیفم از آن میکشد به طرف چمن | که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد | |
| طبیب عشق منم باده ده که این معجون | فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد | |
| بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت | مگر نسیم پیامی خدای را ببرد |
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه می دارم دل؟
بسمه تعالی
بذار دیگه از انتزاعیات و اون چیزایی که در لغت نمی آن نگم... بذار دیگه از بوی زلفت نگم... بذار فقط به تماشا بنشینم...
به بهانه ایام فاطمیه نگاهی به دست نوشته های شریعتی انداختم ::
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شوهرش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزش هاى مريم را بيان كرده اند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به كار گرفته اند. هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوشش ها و هنرمندي هاى همه در طول اين قرن هاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است
-------------------------------------------------------
|
|
|
خارج:
| گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت | گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید | |
| گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد | گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید | |
| گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد | گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید |
عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ (نمل ۱۹)
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات ازو یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذار
کاین رشته ازو نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقوی
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست
ورد و رکسی که کام دارد
نرگس همه شیوههای مستی
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینه ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دوصد غلام دارد
آن ترك پرى چهره كه دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا ديد كه از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
كس واقف ما نيست كه از ديده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود كه از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم بدم از گوشه ء چشمم
سيلاب سرشك آمد و طوفان بلا رفت
از پاى فتاديم چو آمد غم هجران
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم چون آن قبله نه اين جاست
در سعى چه كوشيم چو از مروه صفا رفت
دى گفت طبيب از سر حسرت چو مراديد
هيهات كه رنج تو ز قانون شفا رفت
اى دوست بپرسيدن حافظ قدمى نه
زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت
نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست دارم.پس بگذارید که در این هنگام غروب که غم دلپذیری دل ها را پر می کند هم زبان با آیینه دار جان بلند وارسته ایرانی حافظ شبراز شویم که می گوید : صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/دور فلک درنگ ندارد شتاب کن/زان پیشتر که زعالم فانی شوم خراب / ما را به جام باده گلگون خراب کن. نقل است آیت الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی در قنوت نماز شب خود این ابیات حافظ را میخواند ... صرف نظر از معنای بار سنگین عرفانی آن میخواهم از آن استفاده کنم بسیار کوتاه خطاب به حاضران و در محضرسرور ارجمندم جناب آقای موسوی نکاتی را عرض کنم که اصلی ترین آن غنیمت شمردن فرصت هاست...
فرصت ها کم به دست می آیند و زود از دست می روند. فرصت ها اما در عرصه اجتماعی و سیاسی از دست نمی روند بلکه به تهدید تبدیل می شوند و ما امروز در برابر تهدید ها و بحران ها هستیم و در عین حال فرصت مغتنم انتخابات ریاست جمهوری را در پیش داریم.
اگر وضع کشور را می پسندید،
اگر احساس می کنید که امکانات کشور به درستی استفاده می شود،
اگر احساس می کنید فرصت های بزرگی از دست نرفته،
اگر احساس می کنید ایران سر فراز است و شان و حیثیت ایران در منطقه و عرصه جهانی حفظ می شود،
اگر می اندیشید فرصت هایی که مانند افسانه بود و در آمد های مالی هنگفتی را برای کشور به ارمغان آورد در مسیر توسعه کشور صرف شد،
اگر با وجود در آمد ها دچار رکود تورمی نیستید،
اگردانشگاه و دانشجو جایگاه خود را دارد و اگر بیان اندیشه از گذشته آزاد تر است،
بسیار خوب، این وضع را ادامه دهید.
اما اگر احساس می کنید چنین نیست که نیست فرصت انتخابات را مغتنم بشمارید ....
برای روایت سایت کلمه از همایش روی لینک کلیک کنید...

فرق نمی کنه!
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
شب باشه ، یا روز !
زمستون باشه ، یا تابستون !
چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !
ضبط مسخره ات این ور تلویزیون مسخره ات باشه ،
یا اون ورش !
یساری بخونه یا گروه پینک فلوید!
پرده پنجره کشیده باشه ، یا نباشه !
سیگار بکشی ، یا نکشی !
دوستانت پیشت باشن ، یا نباشن !
خوش بو کننده هوا سرتُ به درد آورده باشه ، یا نیاورده باشه !
جواب سلام صاحب خونه رُ با لب خند بدی یا بی لب خند !
اجلاسیه سازمان ملل
راه حلی برای آتش بس در افغانستان پیدا کرده باشه ،
یا نه !
افغانستان بدبخت باشه ، یا خوش بخت !
زنای افغانی زن باشن ، یا کابوس !
سیگارت زر باشه ؛ یا مالبرو !
تو رسانه ها و ُ مطبوعات دیگران ُ بکوبی ، یا نکوبی !
هر چه زور بزنی یادت بیاد ، یا یادت نیاد !
تیغ رو صورتت باشه ، یا صورتت زیر تیغ ...
آره !
فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
خواب باشی ، یا خواب نباشی !
شاعر باشی ، یا کش !
هنرمند باشی ، یا مُنرهند !
پولت از پارو بالا بره ، یا پاروت از پول !
عاشق باشی یا کیف قاپ !
آواز بخونی ، یا گریه کنی !
عمود ایستاده باشی ، یا افقی ُ وارفته !
تلفن یه زنگ بزنه ، یا پنج زنگ !
گوشی رُ برداری ، یا برنداری !
شامت نون ُ پیازچه باشه ، یا پیازچه وُ نون !
اصلا ً زنده باشی ، یا مرده !
آره ! فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
همین حالا ! چند ساعت دیگه !
امروز ! فردا !
عوارض اتوبان !
زمستون های بی برف !
برف های بی کلاغ !
کلاغ های بی چنار !
شاعرای بی شعر !
سکته ی دوم !
اضطراب !
وقتی که تو تلویزیون بعضی پروژه ها ،
مثل تخته ی آوازی یک کشتی شکسته تو بغل یه غریق می افته !
لیست اسامی مُرده هایی که می شناختمُ نمی شناختم !
حالا یا هرگز !
لیست قشون آغا محمد خان قاجار وقتی به تبریز حمله کرد !
لیست وحشت های استالین !
لیست خواب های سربازی عیال وار !
آره ! فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
در که بسته شد ،
دیگه فرقی نداره !
فاصله ت با من صد متره ، یا صد قرن !
وقتی نمی بینمت ،
چشمام باشن ، یا نباشن !
وقتی نیستی دیگه ،
برام هیچی با هیچی فرق نمی کنه !
شعرم شعر باشه یا معر !
آره !
این جوریه که اون جوری می شه !
نی نی !
مگه نه ؟!
حسین پناهی
|
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
|
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد |

