| ای هدهد صبا به سبا میفرستمت | بنگر که از کجا به کجا میفرستمت | |
| حیف است طایری چو تو در خاکدان غم | زین جا به آشیان وفا میفرستمت | |
| در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست | میبینمت عیان و دعا میفرستمت | |
| هر صبح و شام قافلهای از دعای خیر | در صحبت شمال و صبا میفرستمت | |
| تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب | جان عزیز خود به نوا میفرستمت | |
| ای غایب از نظر که شدی همنشین دل | میگویمت دعا و ثنا میفرستمت | |
| در روی خود تفرج صنع خدای کن | کیینه خدای نما میفرستمت | |
| تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند | قول و غزل به ساز و نوا میفرستمت | |
| ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت | با درد صبر کن که دوا میفرستمت | |
| حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست | بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت |
تو بهتر می دانی چه ها که از ذهنم این چند وقت گذشته... چرا باید این قدر دیر ... چرا باید این اتفاقا با هم .... خدایا شکرت ... الحمدلله الذی یعطی الکثیر بالقلیل...چقدر ستاری ای عزیز... خیر و شر این مسائل همه بر من پوشیده است ...چه بسا خودم بعضاً حجاب درست کردم...
ایاک نستعین ... خدایا یاریم کن و باز راهی را به رویم نشان بده که آنگونه می پسندیم... خدایا درآن راه یاریم کن که بی تو ... هیچ ندارم...که "...انتم الفقرا الی الله و هو الغنی الحمید ..."
| گر مسلمانی از این است که حافظ دارد | آه اگر از پی امروز بود فردایی |
خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو...
نمی دونم از فکر کردن می ترسم ، یا فکر می کنم و سریع، یه نتیجه غلط می گیرم ... آیا واقعاً وقت ندارم کامل فکر کنم یا می ترسم کامل و بی طرف و راست فکر کنم؟؟
هر چی هست ، شرایط مشکلیه با احتساب بقیه مسائل.خدایا تو به نهان و آشکارم از من داناتری...لحظه ای ما را به حال خود وا مگذار...
| بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست | بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست | |
| روا بود که چنین بیحساب دل ببری | مکن که مظلمه خلق را جزایی هست | |
| توانگران را عیبی نباشد ار وقتی | نظر کنند که در کوی ما گدایی هست | |
| به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز | ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست | |
| کسی نماند که بر درد من نبخشاید | کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست | |
| هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی | از این طرف که منم همچنان صفایی هست | |
| به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت | هنوز جهل مصور که کیمیایی هست | |
| به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید | و گر به کام رسد همچنان رجایی هست | |
| به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست | که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست |
|
سعدی عجب شیرین می سراید...
کسی که روی تو دیدست حال من داند |
|
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند |
| مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست | که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند | |
| هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد | دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند | |
| اگر به دست کند باغبان چنین سروی | چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند | |
| چه روزها به شب آورد جان منتظرم | به بوی آن که شبی با تو روز گرداند | |
| به چند حیله شبی در فراق روز کنم | و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند | |
| جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند | که گر سوار براند پیاده درماند | |
| به دست رحمتم از خاک آستان بردار | که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند | |
| چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را | حدیث دوست بگویش که جان برافشاند | |
| پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد | نه هر که گوش کند معنی سخن داند |
﴿ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ﴾
لَا أُقْسِمُ بِهَذَا الْبَلَدِ ﴿1﴾ وَأَنتَ حِلٌّ بِهَذَا الْبَلَدِ ﴿2﴾ وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ ﴿3﴾ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ ﴿4﴾ أَيَحْسَبُ أَن لَّن يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ ﴿5﴾ يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُّبَدًا ﴿6﴾ أَيَحْسَبُ أَن لَّمْ يَرَهُ أَحَدٌ ﴿7﴾ أَلَمْ نَجْعَل لَّهُ عَيْنَيْنِ ﴿8﴾ وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ ﴿9﴾ وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ ﴿10﴾ فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ﴿11﴾ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ ﴿12﴾ فَكُّ رَقَبَةٍ ﴿13﴾ أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ ﴿14﴾ يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ ﴿15﴾ أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ ﴿16﴾ ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ﴿17﴾ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿18﴾ وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا هُمْ أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿19﴾ عَلَيْهِمْ نَارٌ مُّؤْصَدَةٌ ﴿20﴾
به نام خداوند رحمتگر مهربان
سوگند به اين شهر (1)
و حال آنكه تو در اين شهر جاى دارى (2)
سوگند به پدرى [چنان] و آن كسى را كه به وجود آورد (3)
براستى كه انسان را در رنج آفريدهايم (4)
آيا پندارد كه هيچ كس هرگز بر او دست نتواند يافت (5)
گويد مال فراوانى تباه كردم (6)
آيا پندارد كه هيچ كس او را نديده است (7)
آيا دو چشمش ندادهايم (8)
و زبانى و دو لب (9)
و هر دو راه [خير و شر] را بدو نموديم (10)
و[لى] نخواست از گردنه [عاقبتنگرى] بالا رود (11)
و تو چه دانى كه آن گردنه [سخت] چيست (12)
بندهاى را آزادكردن (13)
يا در روز گرسنگى طعامدادن (14)
به يتيمى خويشاوند (15)
يا بينوايى خاكنشين (16)
علاوه بر اين از زمره كسانى باشد كه گرويده و يكديگر را به شكيبايى و مهربانى سفارش كردهاند (17)
اينانند خجستگان (18)
و كسانى كه به انكار نشانههاى ما پرداختهاند آنانند ناخجستگان شوم (19)
بر آنان آتشى سرپوشيده احاطه دارد (20)
التماس دعا
| هاتفی از گوشه میخانه دوش | گفت ببخشند گنه می بنوش | |
| لطف الهی بکند کار خویش | مژده رحمت برساند سروش | |
| این خرد خام به میخانه بر | تا می لعل آوردش خون به جوش | |
| گر چه وصالش نه به کوشش دهند | هر قدر ای دل که توانی بکوش | |
| لطف خدا بیشتر از جرم ماست | نکته سربسته چه دانی خموش | |
| گوش من و حلقه گیسوی یار | روی من و خاک در می فروش | |
| رندی حافظ نه گناهیست صعب | با کرم پادشه عیب پوش | |
| داور دین شاه شجاع آن که کرد | روح قدس حلقه امرش به گوش | |
| ای ملک العرش مرادش بده | و از خطر چشم بدش دار گوش |
| تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود | گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود | |
| چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست | میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود | |
| نسیم باد صبا بوی یار من دارد | چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود | |
| همیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشم | که یک نظر بربایم مرا ز من بربود | |
| به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن | دگر به گل نتوانستم آفتاب اندود | |
| سوار عقل که باشد که پشت ننماید | در آن مقام که سلطان عشق روی نمود | |
| پیام ما که رساند به خدمتش که رضا | رضای توست گرم خسته داری ار خشنود | |
| شبی نرفت که سعدی به داغ عشق نگفت | دگر شب آمد و کی بی تو روز خواهد بود |

دلم گرفته اینم چند وقتیه ... شاید بخاطر تمامی اتفاقاتی که این چند وقت افتاده، شاید بخاطر این تصاویری که تو این چند وقته دیدم... شاید بخاطر .... اما نه بازم مثل همون دفعه های قبل مشکلم با خودمه ، فقط و فقط خودم...
امروز یه آیه ای رو برخورد کردم که نظرم و جلب کرد... نقل به مضمون حضرت خضر به موسی (ع) میگه تو نمی تونی صبر کنی با من در این کارها، چون معرفت نداری(چون رموزشو نمی دونی)، (قبل از این که با هم همراه شن...)
صبرم معرفت می خواد... همه کاری معرفت می خواد... یعنی اگه واقعاً صبر درست باشه ... و بخواد با عقل(کامل) جور در بیاد که باید(کما اینکه همه چی باید جور در بیاد) بیاد باید معرفت داشته باشی... من هیچ وقت به این فکر نکرده بودم راستش...
بنظر موسی میتونس یا معرفت داشته باشه یا پیدا کنه، یا به حکمت های اون اعمال یا به تکیه گاه خضر...
الآن داشتم تایپ میکردم موبایلم زنگ زد... اشتباه افتاده بود... خانمی بود... گفت از مدینه تماس میگیرم... گفتم بفرمایین... قطع شد... ولی خوشحالم کرد... کاش هروقت اشتباهم میافتاد اینجوری بود... خدایا شکرت... یادش بخیر پارسال یه همچین موقعی همه خیالم ، همه فکرم اونجا بود... کاش باز می تونستم برم ... یا بیشتر می موندم... کاش ... الحمدلله...
دیروز بلست امیرحسین بود ::
همه عمربرندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
با این که قبلاً هم دیده بودم ولی یهو خیلی به دلم نشست...
آنچه دیدم ز تو درد دلم افزود، بیا
ای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
سود و سرمایهی من گر برود باکی نیست
ای تو سود من و سرمایهی هر سود، بیا
که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذارندم که رند است
نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
بجوئید ای عزیزان کین کدام است
به میخانه امامی مست خفته است
نمیدانم که آن بت را چه نام است
مرا کعبه خرابات است امروز
حریفم قاضی و ساقی امام است
برو عطار کو خود میشناسد
که سرور کیست سرگردان کدام است

