دلم گرفته اینم چند وقتیه ... شاید بخاطر تمامی اتفاقاتی که این چند وقت افتاده، شاید بخاطر این تصاویری که تو این چند وقته دیدم... شاید بخاطر .... اما نه بازم مثل همون دفعه های قبل مشکلم با خودمه ، فقط و فقط خودم...
امروز یه آیه ای رو برخورد کردم که نظرم و جلب کرد... نقل به مضمون حضرت خضر به موسی (ع) میگه تو نمی تونی صبر کنی با من در این کارها، چون معرفت نداری(چون رموزشو نمی دونی)، (قبل از این که با هم همراه شن...)
صبرم معرفت می خواد... همه کاری معرفت می خواد... یعنی اگه واقعاً صبر درست باشه ... و بخواد با عقل(کامل) جور در بیاد که باید(کما اینکه همه چی باید جور در بیاد) بیاد باید معرفت داشته باشی... من هیچ وقت به این فکر نکرده بودم راستش...
بنظر موسی میتونس یا معرفت داشته باشه یا پیدا کنه، یا به حکمت های اون اعمال یا به تکیه گاه خضر...
الآن داشتم تایپ میکردم موبایلم زنگ زد... اشتباه افتاده بود... خانمی بود... گفت از مدینه تماس میگیرم... گفتم بفرمایین... قطع شد... ولی خوشحالم کرد... کاش هروقت اشتباهم میافتاد اینجوری بود... خدایا شکرت... یادش بخیر پارسال یه همچین موقعی همه خیالم ، همه فکرم اونجا بود... کاش باز می تونستم برم ... یا بیشتر می موندم... کاش ... الحمدلله...
دیروز بلست امیرحسین بود ::
همه عمربرندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
با این که قبلاً هم دیده بودم ولی یهو خیلی به دلم نشست...

